شعری زیبا از مرحوم آغاسی برای دلیل خلقت هستی پیامبر رحمت ومهربانی و هدایت

شبی از قید نام ونان گذشتم              وصیت نامه ای با خون نوشتم

نوشتم فقر ارث مادرم بود                   که همچون سایه ی او بر سرم بود

موحد را لباس فقر زیبد                      نه آن دلقی که مردم را فریبد

لباس فقر کشکول و ردا نیست            تجمل کار مردان خدا نیست

بجان عارفان رند وآگاه                     نباشد باده جز فقر الی الله

یکی گوید سرا پا عیب دارم                یکی گوید زبان از غیب دارم

نمیدانم چه هستم هر چه هستم       قلم چون تیغ میرقصد بدستم

نه دعبل نه فرزدق نه کمیتم             ولیکن خاک پای اهل بیتم

الا ای ساقی مستان ولایت           بهار بی زمستان ولایت

از آن جامی که دادی کربلا را         بنوشان این خراب مبتلا را

چنان مستم کن از یکتا پرستی       که از آهم بسوزد ملک هستی

هزاران راز را در من نهفتی           ولی در گوش من اینگونه گفتی

ز احمد تا احد یک میم فرق است     جهانی اندر ان یک میم غرق است

یقینامیم احمد میم مستی است      که سرمست از جمالش چشم   هستی است

ز احمد هر دو عالم آبرو یافت         دمی خندید و هستی رنگ وبو یافت

اگر احمد نبود آدم کجا بود            خدا را آیه ای محکم کجا بود

همان احمد که آوازش بهار است          دلیل خلقت لیل و نهار است

همان احمد که فرزند خلیل است           قیام بت شکنها رادلیل است

همان احمد که ستار العیوب است       دلیل راه و الله الغیوب است

همان احمد که جانش جام وحی است        بدستش ذوالفقار امر ونهی است

همان احمد که ختم الانبیا شد            جناب کنت کنز المخفیا شد

همان اول که اینجا آخر آمد                همان باطن که اینجا ظاهر آمد

همان احمد که سرمستان سرمد        بخوانندش ابوالقاسم محمد

محمد میم و حا و میم و دال است         تدارک بخش عدل و اعتدال است

محمد رحمت للعالمین است           شرافت بخش صد روح الامین است

محمد پاک وشفاف وزلال است        که مرآت جمال ذوالجلال است

محمد تا نبوت را برانگیخت            ولایت را به کام شیعیان ریخت

ولایت باده غیب و شهود است        کلید مخزن سر وجود است

محمد با علی روز اخوت             ولایت را گره زد بر نبوت

محمد را علی آینه دار   است        نخستین جلوه اش در ذو الفقار است

بجز دست علی مشکل گشا کیست        کلید کنت کنز المخفیا کیست

کسی جز او توانایی ندارد           که زخم شیعه را مرهم گذارد

غدیر ای باده گردان ولایت               رسولان الهی مبتلایت

ندا آمد ز محراب سماوات                 به گوش گوشه گیران خرابات

رسولی کز غدیر خم ننوشد              ردای سبز بعثت را نپوشد

تمام انبیا یکسر گرفتند                  شراب از ساقی کوثر گرفتند

علی ای ساقی رندان بلاکش            بده جامی که میسوزم در آتش

مرا آیینه   ی صدق وصفا کن               تجلی گاه نور مصطفی کن


دست ساقی چون سر خم را گشود

جز محمد هیچ کس آنجا نبود

جام آن آیینه را سیراب کرد

وز جمالش خویش را بیتاب کرد

موج زلف مصطفی را تاب داد

ذوالفقار غیرتش را آب داد

در پی احمد علی آمد پدید

بر کف او بود میزان و حدید

بوالعجب بین روح حق را در دو جسم

هر دو یک معنی ولیکن در دو اسم

در حقیقت هر دو یک آیینه اند

یک زبان و یک دل و یک سینه اند

یک نظر بر پرده ی نقاش کن

تاب گیسوی قلم را فاش کن

آفرین گو پنجه ی معمار را

تا نماید بر تو این اسرار را

فاش میگوید به ما لوح و قلم

از وجود چهار ده بی بیش و کم

چهار ده ماه فلک پرواز کن

چهار ده خورشید هستی ساز کن

چهار ده پرواز در هفت آسمان

هر یکی رنگین تر از رنگین کمان

چهار ده الیاس در باد آمده

چهار ده خزر به امداد آمده

چهار ده کنعانی یوسف جمال

چهار ده موسی به سینای کمال

چهار ده روح به دریا متصل

چهار ده روح جدا از آب و گل

چهار ده دریای مروارید جوش

چهار ده سیل سراپا در خروش

چهار ده گنجینه ی علم لدن

چهار ده شمشیر فولاد آب کن

چهار ده سر چهار ده سردار دین

چهار ده تفسیر قرآن مبین

چهار ده پروانه ی افروخته

چهار ده شمع سراپا سوخته

چهار ده سر مست بی جام و سبو

جرعه نوش از باده ی اسرار هو

چهار ده میخانه ی ساقی شده

وجه الربک گشته و باقی شده

چهار ده منصوره منصور آمده

کلهم نورا علی نور آمده

آفرینش بر مدار عشق بود

مصطفی آیینه دار عشق بود

میم او شد مرکز پرگار عشق

بر تجلی بر سر بازار عشق

تا قلم بر حلقه ی صادش رسید

شد الم نشرح لک صدرک پدید

طا طریق عشق بازی را نوشت

فا فروغ سر فرازی را نوشت

یا یقین عشق بازان را نگاشت

خلق عالم بیش از این یارا نداشت

دست حق تا خشت آدم را نهاد

بر زبانش نام خاتم را نهاد

نام احمد نام جمله انبیاست

چون که صد آمد نود هم پیش ماست

از مناره پنج نوبت پر خروش

نام احمد با علی آید به گوش

روز و شب گویم به آوای جلی

اکفیانی یا محمد یا علی

 محمدرضاآقاسی

 *****

ساقی امشب باده در دف میکند

مستی ما را مضاعف میکند

در حریم خلوت اسرار خود

باده نوشان را مشرف میکند

باده گفتم بادها جاری شدند

خام ریشان اسب عصاری شدند

چند خواهی بافتن لا تاعلات

فاعلاتا فاعلاتا فاعلات

تا به کی میپرسی از بود و نبود

جز ملال انگیختن آخر چه سود

چند میپرسی ز جبرو اختیار

اختیار آن به که باشد دست یار

ساقی ما اختیار تام داشت

چهارده آیینه در یک جام داشت

در عدم بودیم مستور وجود

تا محبت پرده ی مارا گشود

بود تنها حضرت پروردگار

خواست تا خود را ببیند آشکار

آفرید آیینه ای در خورد خویش داد

او را سینه ای در خورد خویش

سینه ای سینا تر از تور کلیم

سینه ای سرشار از خلق عظیم

نام آن آیینه را احمد نهاد

گام او را بر خطی ممتد نهاد

کرد آن گه سینه اش را صیغلی

تا شود تور تجلی منجلی

دیـد در آیـیـنه ذات کـبـریا

فاش سر کنت کنز مخفیا

گفت این عین تجلی من است

جام او سر مست سقای من است

چشم احمد باده گردان من است

ره نمای ره نوردان من است

خاک را با خون دل گل ساختم

خون دل خوردم ز گل دل ساختم

زین سبب دل محرم راز من است

پرده ی عشاق دمساز من است

عاشقان را بی خیالی خوشتر است

نغمه از نی های خالی خوشتر است

عشق بازان لاعبالی تر به پیش

تا جواب آید سؤالی تر به پیش

زخمه ام در جستجوی تارهاست

زین سبب هر گوشه بر پا دارهاست

تار بینم شور بر پا میکنم

موسی آید تور بر پا میکنم

آب آتش ناک دارم در سبو

باده ای سوزان ولی بی رنگ و بو

هر کسی نوشد دگرگون میشود

لیلی اینجا همچو مجنون میشود

هر کسی نوشد چونان آتش شود

اهل دل گردد ولی سرکش شود

هر کسی نوشد سلیمانی کند

وانچه میدانیم و میدانی کند

میتراود اسم اعظم از لبش

میرسد با اذن ما بر مطلبش

باده ی ما باده ی انگور نیست

شهد ما در لانه ی زنبور نیست

باده ی ما شهد علم احمدیست

اولین شرط حضورت بی خودیست

بی خود از خود شو خداوندی مکن

با خداوند جهان رندی مکن

محرم کو شور و حال

کی سزد خاموش و ما را پریشانی مباد

مهر ما محتاج پیشانی مباد

ای نمازآگین پس از هفتاد سال کو

تحول کو طرب بی وجد و طلب

بر لب دریا بمیری تشنه لب

آستین شوق را بالا بزن دست

دل بر دامن دریا بزن

جرعه ای از جام آگاهی بزن

مست شو کوس اناالهی بزن

 محمدرضاآقاسی

 *****

یکی گوید سراپا عیب دارم

یکی گوید زبان از غیب دارم

نمی دانم که هستم هرچه هستم

قلم چون تیغ می رقصد به دستم

نه دِئبـِل نه فَرَزدَق نه کُمِیتَم

ولیکن خاک پای اهل بیتم

الا ساقی مستان ولایت

بهار بی زمستان ولایت

از آن جامی که دادی کربلا را

بنوشان این خراب مبتلا را

چنان مستم کن از یکتا پرستی

که از آهم بسوزد ملک هستی

هزاران راز را در من نهفتی

ولی در گوش من اینگونه گفتی

 

ز احمد تا احد یک میم فرق است

جهانی اندرین یک میم غرق است

یقینا میم احمد میم مستیست

که سرمست ازجمالش چشم هستیست

ز احمد هر دو عالم آبرو یافت

دمی خندید و هستی رنگ وبو یافت

اگر احمد نبود آدم کجا بود

خدا را آیه ای محکم کجا بود

چه می پرسند کین احمد کدام است

که ذکرش لذت شُرب مدام است

همان احمد که آوازش بهار است

دلیل خلقت لیل النهار است

همان احمد که فرزند خلیل است

قیام بت شکن هارادلیل است

همان احمدکه ستارُالعیوب است

دلیل راه و علّامُ الغیوب است

همان احمدکه جامش جام وحی است

به دستش ذوالفقار امر و نهی است

همان احمد که ختم الانبیاء شد

جناب کُنتُ کنزاً مخفیا شد

همان اوّل که اینجا آخر آمد

همان باطن که برما ظاهر آمد

همان احمد که سرمستان سرمد

بخوانندش ابوالقاسم محمّد

محمد میم و حاء و میم و دال است

تدارک بخش عدل و اعتدال است

محمد رحمةٌ للعالمین است

شرافت بخش صد روح الامین است

محمد پاک و شفاف و زلال است

که مرآت جمال ذوالجلال است

محمد تا نبوت را برانگیخت

ولایت را به کام شیعیان ریخت

ولایت بادۀ غیب و شهود است

کلید مخزن سرّ وجود است

محمد با علی روز اخوت

ولایت را گره زد بر نبوت

محمد را علی آیینه دار است

نخستین جلوه اش در ذوالفقار است

به جز دست علی مشکل گشا کیست

کلید کُنتُ کنزاً مخفیا کیست

کسی دیگر توانایی ندارد

که زخم شیعه را مرهم گذارد

غدیر ای باده گردان ولایت

رسولان الهی مبتلایت

ندا آمد ز محراب سماوات

به گوش گوشه گیران خرابات

رسولی کز غدیر خم ننوشد

ردای سبز بعثت را نپوشد

تمام انبیاء ساغر گرفتند

شراب از ساقی کوثر گرفتند

علی ساقی رندان بلاکش

بده جامی که می سوزم در آتش

مرا آیینۀ صدق و صفا کن

تجللی گاه نور مصطفی کن

محمدرضاآقاسی

 *****

 

 الا ساقی مستان ولایت

بهار بی زمستان ولایت

از آن جامی که دادی کربلا را

به نوشان این خراب مبتلا را

چنان مستم کن از یکتا پرستی

که از آهم بسوزد کل هستی

هزاران راز را در من نهفتی

ولی در گوش من اینگونه گفتی

ز احمد تا احد یک میم فرق است

جهانی اندراین یک میم غرق است

یقینا میم احمد میم مستی ست

که سر مست از جمالش چشم هستی ست

زاحمد هردو عالم آبرو یافت

دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت

اگر احمد نبود آدم کجا بود

خد

/ 0 نظر / 310 بازدید